عزیز دلم،تازگیها خیلی شیطون تر وبلاتر شدی و همش باید از زیر مبلها و میزها جمت کنیم،یا اینکه با روروئکت خونه گردی میکنی و به همه جا سرک میکشی،همین که من میرم توی آشپزخونه با چشمات تعقیبم میکنی و میایی روبروی پله میایستی و منو نگاه میکنی بعد هم با دقت کارهامو زیر نظر میگیری،گاهی هم یه عطسه میکنی و سرت میخوره به پله ومنم همش میبرمت وسط حال و اسباب بازیهاتو میریزم جلوت اما دوباره برمیگردی جلوی پلهو به من خیره میشیو منهم نمیدونم که چیکار کنم دیروز که داشتم غذا درست میکردم و به خیال خودم که تو هم داری با اسباب بازیهات بازی میکنی،با صدای ذوقت برگشتم پشت سرم و دیدم دوباره جلوی پله ای و با اون چشای خوشگلت یه نگاه شیطنت آمیز بهم میکردی و سعی میکردی ...