پرنیانپرنیان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

دلنوشته ای برای دخترم پرنیان

شش ماهگی در قاب عکس لحظه ها

        عسل مامانشه     جوجوی مامانشه       نفس مامانشه   قلبون خنده هات گلم     قلبون نگاهت   دختر عزیزتر از جونم اینو بدون که عاشقانه دوستت دارم و با تو هرلحظه که میگذره،بیشتر به بزرگی ولطف خدا پی میبرم             قلبون اون نگاه کنجکاوت برم عزیز دلم که هرچی رو میبینی سریع میخوای آمارش رو دربیاری.....     مامان ولم کن،میخوام یه کارایی بکنم...     اسباب بازیهای مورد علاقه نخودچی من،البته به استثنای کاغذ وپلاستیک   ................
29 آذر 1391

اولین بارون پاییزی....

سلام عسلم   بالاخره بارون پاییزی با هزار عشوه و ناز دیشب بارید،من و بابامبین تو رو حسابی گرم پوشوندیم و بردیمت توی حیات خونه مامان جون اینها تا بارون رو بهت نشون بدیم،این اولین بارون عمرت بود عروسکم  همه جا داره برف میاد و ما خوشحالیم از بارون  حالا بگذریم که تو از صدای شرشر بارون چه ذوقی میکردی..........            دیشب خونه مامان جون اینها بودیم،جای دایی سینا خیلی خالی بود گلم،من الان چهار ماهه که ندیدمش  آخه دایی سینا تنها داداش مامانه و الان توی اهواز داره تخصص ارتوپدی میخونه،دیشب زنگ زد و گفت دلم واسه پرنیان تنگ شده،خیلی بزرگ شده  آخه تا عید هم نمیتونه بیادو همیشه وبلاگت رو ...
27 آذر 1391

اولین خرابکاری

امروز یکشنبه بیست وششم آذرماه کتاب منو به این روز انداختی           و این هم قیافه مامانی که کتابش اینجوری شده.......                          ...
26 آذر 1391